سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بسم الله الرحمن الرحیم

ساعت حدود ده صبح بود. بچه ها هنوز نیامده بودند پاى کار. من و یکى از بچه ها که راننده بیل مکانیکى بود، شب در همان نزدیک ارتفاع 143 فکه، کنار دستگاه خوابیده بودیم. از صبح شروع کردیم به کار و منتظر آمدن بچه ها نشدیم. هرچه زمین را با بیل مکانیکى زیرورو مى کردیم، خبرى نمى شد. راننده هم خسته شد. خسته و کلافه. تابستان بود و هوا گرم. مقدار آبى را که براى خوردن با خودمان آورده بودیم، داخل کلمن، گرم شده بود. تا آن روز حرف بچه ها این بود که در این اطراف شهید پیدا نمى شود و بهتر است وسایل را جمع کنیم و برویم به ارتفاع 146. اینجا دیگر هیچى ندارد. بچه ها کم کم آمدند.

دو ساعت و نیم مى شد که دستگاه روى یک منطقه کار مى کرد. گیر کرده بود. نه مى توانست زیر پاى خودش را محکم کند و بیاید جلو، و نه مى توانست بیل بزند و زمین را بکند. رو به راننده گفتم: «بیا پایین و دستگاه را بگذار تا نیم ساعتى در جا کار کند، بعد آن را مى بریم روى ارتفاع 146».

آمد پایین. رفتیم در سایه دستگاه نشستیم تا استراحت کنیم. همانجا دراز کشیدم و کلاه حصیرى اى را که داشتم، روى صورتم کشیدم تا چُرتى بزنم. یکى از سربازها گفت: - برادر شاد کام... این پرنده را نگاه کن، اینجا روى دستگاه نشسته...

و اشاره کرد به پرنده اى که روى پاکت بیل نشسته بود. نگاه که انداختم، با تعجب دیدم پرنده مورد نظر «کفتر» است. کفترى سفید. او هم در کمال تعجب گفت که اینجاها کفتر پیدا نمى شود. و این نشان مى داد که به قول بچه ها توى کار کفتر و کفتر بازى خیلى خبره است. خندیدم. ولى او گفت: «برادر شادکام اینجا دو نوع پرنده بیشتر نداره. یکى سبزه قبا، یکى هم گنجشک هاى سیاه و سفید. این اینجا چکار مى کند؟».

راست هم مى گفت، واقعاً غیر طبیعى بود. بلند شدم و نگاهم را به کبوتر دوختم. مانده بودم که این حیوان چگونه توى این هواى گرم مى تواند زنده بماند. چه جورى آمده اینجا. کمى پرید و مجدداً اطراف پاکت بیل نشست. دور آن مى چرخید و مدام بر روى زمین نوک مى زد و بغ بغو مى کرد. حرکات عجیبى از خودش نشان مى داد و سر و صدا مى کرد; به طورى که انسان حالت تشویش و اضطراب را در آن پرنده حس مى کرد.

در افکار خودم غوطه ور بودم که یکى از بچه ها گفت: «نکنه تشنه شده؟». راست مى گفت. درِ کلمن را از آب پر کردم و بردم گذاشتم جلویش. کمى پرید. بغ بغویى کرد و آمد دور ما. شروع کرد به چرخیدن بالاى سرمان. بعد روى زمین قدم مى زد. اصلا از وجود ما نمى ترسید. مجدداً پرید روى دستگاه و شروع کرد به بى تابى کردن. در همین احوال بود که براى خود من سوال پیش آمد که این حیوان چرا این جورى مى کند. اصلا فلسفه وجودى این احیوان در اینجا چیست؟ اینجا چکار دارد؟ آن هم با یک همچنین حالت اضطراب و بى تابى که از خودش نشان مى دهد و از ما نمى ترسید.

یکى از بچه ها هوس کرد که آن را بگیرد. گفتم گناه دارد. اذیتش نکنیم، مى ترسد. یکى از بچه ها گفت:

راستى، نکنه اینجا شهید باشد و اون مى خواد بما نشونش بده...

با این حرف، جا خوردم. یک لحظه خوابى را که قبلا دیده بودم که محل شهیدى را پیدا کردم و خواب هایى دیگر که بچه ها دیده بودند، جلوى نظرم آمد. همه اینها نشانه هایى با خود داشتند. گفتم نکند واقعاً دارد یک چیزى را نشانمان مى دهد. سریع بلند شدم و رفتم طرف بیل. با بلند شدن من، پرنده از روى بیل برخاست و پرواز کرد و رفت. رفت و ناپدید شد. با خود گفتم شاید برود بیست سى متر آن طرف تر بنشیند، ولى خبرى نشد. چند دقیقه اى نگاه همه مان به او بود که رفت در افق و دیگر دیده نشد.

جوان سرباز گفت: «برادر شادکام مى خواهم اینجا را بکنم. اینجا حتماً باید چیزى باشد» و برخاست. او که نامش «بهزاد گیجلو» بود، نشست پشت دستگاه و شروع کرد به بیل زدن. بیل اول نه، بیل دوم را که زد، دیدم یک چفیه مشکى خاکى زد بیرون. فریاد زدم که دست نگاه دارد. چفیه را از خاک در آوردم و تکان دادم. یک کلاه آهنى هم بغلش بود. آرام، با دست خاک هاى اطرافش را خالى کردیم و دیدیم که یک شهید خفته است.

نکته بسیار جالب در وجود این شهید، موهاى زیبایش بود، خیلى زیبا و قشنگ انگار که تازه شانه کرده باشند. و این در حالى بود که سرش اسکلت شده بود فرقى که روى موهاى سرش باز کرده بود، به همان حالت باقى بود. موهایش قشنگ شانه خورده بود. موهاى مشکى و لختى داشت. روى پیشانى بند سرخى که بسته بود، مقدارى از موهایش آویزان مانده بود. چهره اش به نظرم خیلى زیبا آمد.

آقا سید میرطاهرى و بچه ها بعداً اسمش را در آوردند و به خانواده اش هم گفتند که چگونه او را پیدا کرده اند. متأسفانه من نامش را به خاطر ندارم.

پیدا شدن این شهید، باعث شد که ما به ذهنمان برسد کانالى را که آن شهید اولش افتاده بود، بیل بزنیم و زدیم; ده پانزده متر که کندیم، چیزى پیدا نشد. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. یک مقدار وسایل و تجهیزات پیدا کردیم ولى شهید نبود. امتداد کانال مى رسید به ارتفاع 146. تا آنجا را کندیم. در همان امتداد بود که رسیدیم به سنگر فرماندهى نیروهاى عراق و تعدادى شهید یافتیم. مى توانم بگویم با یافتن آن شهید، ما توفیق یافتیم که حدود یکصد شهید آنجا بیابیم و به آغوش خانواده ها باز گردانیم.

منبع: کتاب تفحص


نوشته شده در  دوشنبه 86/8/21ساعت  3:27 عصر  توسط محمد 
  نظرات دیگران()

دوستان سلام

یه سوال !! این اصطلاحاتی که در فرهنگ و زبان سیاسیت ازشون استفاده میشه چه معنیی داره؟

(نمیدونم اصلاً سوالمو درست طرح کردم یا نه؟؟)

خلاصه یه خورده که گشتم به یه نتایجی رسیدم و زودی زدم تو وبلاگم، خودم که خیلی خوشم اومد، و تا حدودی به جوابه سوالِ خودم رسیدم، امیدوارم واسه شما هم جذاب باشه و خوشتون بیاد .

« ایسم » اصطلاحاً به معنی ( عقیده ) است و « ایست » نیز اصطلاحاً به معنی صاحب عقیده است مثه « فاشیسم » که معقد به آن را « فاشیست » می گویند.

آتئیسم : عقیده به انکار خداوند و سعی در تخریب ثبات سیاسی ملت ها.

آمپریسم : عقیده به تجزیه یا مشاهده و عمل در هر نوع ایمان و اعتقاد.

آنتی کواریانیسم: عقیده به عقاید و آداب قدیمی و کهن و اصالت هرچه کهنه است.

آنتی سمی شیسم: عقیده به نابودی یهودیان برای بهبود وضع زندگی سایر مردم.

اپورتونیسم: عقیده به بوقلمون صفتی و مطابق شرایط زمانی و مکانی عقیده و مسلک عوض کردن.

اکسپانسونیسم: عقیده به توسعۀ کشورها به وسیلۀ جنگ و عملیات نظامی.

اندوسترایالیسم: عقیده به تأثیر ماشین و رواج صنعت در زندگی بشر.

امپریالیسم: عقیده به ایجاد امپراتوری اقتصادی از راه تصرف سایر ممالک بهر وسیله ای که هست.

انترناسیونالسیم: عقیده به اطاعت از قوانین جامعه جهانی.

پاسی  فیسم: عقیده به ایجاد صلح بین ملت ها و تحریم هر نوع جنگ بهر علت.

پسی میسم: عقیده به بدبینی به همه کس، همه جا و همه وقت.

تروریسم: عقیده به لزوم ستمگری و ایجاد ترس و وحشت برای ادامۀ ادارۀ حکومت.

ترانسیسم: عقیده به لزوم ستمگری و کسب اختیار مطلق برای ادارۀ کشور.

تزاریسم: عقیده به دسپوتیم و دیکتاتوری.

تئوکراسی: عقیده به ادارۀ کشور توسط روحانیون و بزرگان دین.

دموکراسی: عقیده به حقوق و امتیازات طبق لیاقت برای همه در مقابل وظیفه ای که به عهده دارند.

دیالکتیک: عقیده به تبعینت از روش فلسفی و قرار دادن موضوعات به صورت سؤال و جواب و مکالمه.

دیکتاتوری: عقیده به سپردن کارهای کشور یا جامعه به دست یک فرد مستبد.

سانترالیسم: عقیده به تمرکز همۀ امور و اختیارات در مرکز کشور یعنی پایتخت.

سرمونیالیسم: عقیده به انجام دقیق تشریفات و آداب و رسوم مذهبی مسیحیت.

سوسیالیسم: عقیده به کنترل همۀ امور اقتصادی و صنعتی اجتماع به نفع مردم یک کشور.

فاشیسم: عقیده به افراط در استبداد برای پیش راندن جامعه به سوی ترقی و تکامل.

فناتیسم: عقیده به تعصب در هر مورد مخصوصاً امور مذهبی و دینی.

کاپیتالیسم: عقیده به سرمایه داری در کشور توسط عده ای اوباش.

کمونیسم: عقیده به مساوات و برابری در کلیۀ امور بین مردمی که در یک کشور زندگی می کنند.

لیبرالیسم: عقیده به آزادی حرف در کلیه امور برای افراد بشر.

ماتریالیسم: عقیده به « ماده » و نفی بی چون چرای هر چیز دیگری که « مادی » نیست.

ناسیونالیسم:  عقیده به سر بلندی یک ملت بر سایر ملل و اطاعت از قوانین جامعه.

ناسیونالیسم اقتصادی: عقیده به استدلال و بی نیازی اقتصادی یک ملت.

ناسیونالیسم سیاسی: عقیده به واقعیت « جزء » در بعض موارد ( مقصود از جزء بیشتر – فرد – است)

نیهیلیسم: عقیده به اینکه هیچ چیز در دنیا پایدار نیست و همه چیز باید از بین برده شود.

یوتو پیانیسم: عقیده به ایجاد یک جامعه سالم و بی نقص و بی عیب و قوی (مدینه فاضله ).

 


نوشته شده در  شنبه 86/8/12ساعت  12:5 عصر  توسط محمد 
  نظرات دیگران()

<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
شروع دوباره
[عناوین آرشیوشده]